March 24, 2015

Untitled (228)


يکی دو روز ديگر از پگاه 
    چو چشم باز می کنی 
    زمانه زير و رو 
زمينه پر نگار می شود
زمين شکاف می خورد 
به دشت سبزه می زند. 
هر آن چه مانده بود زير خاک 
     هر آنچه خفته بود زير برف 
جوان و شسته رُفته آشکار می شود.
به تاج کوه 
ز گرمی نگاه آفتاب 
بلور برف آب می شود 
دهان دره ها پراز سرود چشمه سار می شود.  

درين بهار ... آه 
چه يادها 
     چه حرفهای ناتمام 
دل پر آرزو 
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود 
نگار من !
    اميد نوبهار من 
لبی به خنده باز کن !
ببين چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود.

سياوش کسرايی