در اين ميخانه خاموش و دور افتاده و خلوت
تن ِتنها نشسته نرم نرمک باده می نوشم.
کم و کم کم
من و خلوت
لبی تر می کنيم آهسته و نم نم.
و من با خويش می کوشم
که با هرجام
بلورين خلعتی بر قامت هر لحظه ای پوشم.
حريفم خلوت و ساقی سکوت ساکت صحرا
و من خاموش خاموشم.
و چشم انداز من تا چشم بيند دشت.
و بازی های خاک و باد گهگاهی وزان با نور.
در اين تنهايی و گلگشت
همين است و همين بازی.
و ديگر هـيـچ ...
همين بازيست گر باری تماشايیست
مهدی اخوان ثالث
